#یه_نفس_هوای_تو_پارت_342


سرم رو تکون دادم.

- آره امروز رفتم بیرون که حرفاش رو بهم بزنه.

مامان:

- یه وقت به من نگی ها!

- بگم بیاد.

مامان:

- نه، همین که گفتم مگه خواستگار کم داری... همین دیروز همسایه بغلی برای خواهرزاده اش اومد باهام حرف زد ولی چون گفته بودی دلت با کسی دیگه ست نگفته بهت، ردش کردم.

یه نگاه قدرشناسانه کردم و گفتم:

- مامان جان شما که انقدر خوبی راضی شو بیاد مامانشم بعد ازدواج ما راضی می شه.

مامان:

- نه، پسری که مادرش رو این جوری داره دور می زنه و راحت فراموشش می کنه فردا با زنش چه جوری می خواد معامله کنه...

خودمم که زیاد راضی نبودم... دلم یه طرف بود عقلم یه طرف مسلماً زور دلم بیشتر بود. از این که مامان خودمم صد در صد مخالفه عصبانی شدم، نمی دونم... انتظار داشتم درکمون کنه و اجازه بده بیاد.


romangram.com | @romangram_com