#یه_نفس_هوای_تو_پارت_340
چه خوب خودش سر حرف رو انداخت وسط... چه چای های مفیدی... از فرصت استفاده کردم و گفتم:
- آره، شاید...
مامان با خنده گفت:
- دخترام دخترای قدیم... شوخی کردم مامان جان خب تعریف کن خبریه این شاید رو بی دلیل نگفتی... خانواده قدیری قراره بیان خواستگاری!
چه مامان بلایی داشتم خوبه من زیاد نمی شینم باهاش حرف بزنم وگرنه فوری همه چی رو می فهمید.
- راستش یه جورایی آره... ولی خانوادش نه... فقط خود رادین...
مامان:
- یعنی چی؟ مگه تنها خواستگاری هم میرن... شاید خانوادش بعداً میان... آره؟
وای خدا چقدر سخت شد تموم چیزایی که آماده کرده بودم بهم ریخت.
- نه... اوم... شما یه چیزایی رو نمی دونی... مامانش با ازدواج ما مخالفه و رادین می خواد خودش تنها بیاد...
یه چند تا چین به پیشونیش انداخت که نشون ناراحتیش بود ولی با همون لحن قبلش مهربون پرسید:
- برای چی مخالفه... چرا زودتر به من نگفتی...
romangram.com | @romangram_com