#یه_نفس_هوای_تو_پارت_339

- پس بگو این مدت بهت خوش گذشته... بگو تو دلت برام تنگ نشده... بگو فرقی نداره کی قراره ازدواج کنیم... بگو من دارم جوش الکی می زنم... بگو دوستم ند...

دستم رو گرفتم جلوش.

- وایسا... وایسا کی گفته من دلم برات تنگ نشده... من نشده روزی رو بدون فکر تو بگذرونم، نشده روزی سر سجاده از خدا رسیدنون بهم رو نخوام... من فقط می گم ممکنه مامانت هیچ وقت راضی نشه... من دوست ندارم آتیش دعوا و جداییتون باشم... تو خودت طاقت میاری دوری مادرت رو تحمل کنی تو اگه چند ماهه منو دوست داری، مادرت رو بیست و خرده ای ساله دوست داری پس نمی تونی فراموشش کنی.

رادین:

- من نمی خوام فراموشش کنم فقط تو عمل انجام شده قرارش می دیم...

رادین انقدر برام گفت تا منم راضی شدم پا رو عقلم بذارم... فقط بازم یه مشکل بود خانواده خودمم باید راضی می شد... بهش قول دادم همین امروز که رفتم خونه با مادرم صحبت کنم و نتیجه پیشنهادش رو فردا بگم... بعد از خوردن دو سه قاشق از غذامون که سرد شده بود منو تا نزدیکیای خونه رسوند و خودش رفت هتل... از این که برخلاف فکر من، در مورد هاله حرفی نزد خیلی خوشحال شدم صبح با چه استرس و ناراحتی رفته بودم تا جایی که نزدیک بود از حال برم از خودم خندم گرفت بدجور قصاص قبل جنایت کرده بودم ولی استرس و دلشورم کم نشده بود هیچ، بیشترم شده بود... فکر آینده پیش روم با طرد شدن رادین از خانوادش... رضایت خانواده خودم... اصلاً مونده بودم چه جوری برای مامان بگم... مامان جز علاقه من و رادین و این که منتظرم برای خواستگاری بیاد چیز زیادی نمی دونست.

با دست لرزون کلید رو توی قفل چرخوندم و داخل شدم اول رفتم اتاق خودم لباسم عوض کردم بعد رفتم سمت اتاق مامان اینا... مامان روی تختش به یه خواب نیمروزی رفته بود دوباره آهسته برگشتم اتاق خودم تا فکرم رو متمرکز کنم و ببینم چی بگم بهتره و ممکنه راضی شه...

نفهمیدم کی خوابم برد وقتی چشمام رو باز کردم با نگاه به ساعت فهمیدم چند ساعت تا اومدن بابا بیشتر نمونده بهتر بود قبل از اومدنش حرفام رو به مامان بزنم... سریع بلند شدم و یه شونه به موهام کشیدم دست و صورتمم شستم... مامان تو پذیرایی رو به روی تلویزیون نشسته بود یه سلام دادم رفتم آشپزخونه دو تا استکان برداشتم و چای ریختم گذاشتمشون تو سینی... چشمام رو بستم... نفسم رو حبس کردم... حرفام رو مرتب کردم... چشمام رو باز کردم و اومدم بیرون مامان با دیدنم لباش به خنده باز شد.

مامان:

- به به چه دختر خونه داری دارم من...

- اِ... مامان من که همیشه کار می کنم.

مامان با شیطنت گفت:

- من که چیزی ندیدم... حالا با این دو تا استکان چای می خوای بگی وقتشه...

romangram.com | @romangram_com