#یه_نفس_هوای_تو_پارت_338


- نه، نه تند نرو... من همچین فکری نکردم.

تو دلم گفتم لابد انقدر مامانش تو گوشش خونده که من دنبال پولشم که به عشقم شک کرده.

رادین:

- فقط می خواستم از یه چیزی مطمئن شم...

باز مکث کرد و این بار گفت:

- نمی دونم می دونی یا نه... من خودم خونه دارم... یه واحد آپارتمان صد و بیست متری... مقداریش رو بابا کمک کرد یه مقدارشم وام بانکیه که تا سال دیگه قسطش تموم می شه... کوچیکه ولی جاش خوبه تقریباً نزدیک خونه خودمونه و منظره قشنگی هم داره... یعنی می خوام بگم من مستقلم و نیاز به کسی ندارم شاید با کمک خانواده شرایطم ایده آل تر می شد ولی...

خدایا به آپارتمان صد و بیست متری می گه کوچیک... انگار خونه کوچیک ندیده... البته حقم داره نسبت به خونه خودشون کوچیکه.

- من که گفتم این چیزا برام مهم نیست... اگه خونه هم نداشتی و قرار بود مستأجر باشیم برام فرقی نداشت...

رادین:

- خب با این حساب قبول می کنی من تنها بیام خواستگاری یه مدت عقد کنیم... یا شاید یه مدت زندگی کنیم مامانم بعد از این که بفهمه کارا تموم شده و تو دیگه عروسشی باهاش کنار میاد...

- نه رادین من نمی تونم این جوری ازدواج کنم...

یهو عصبانی شد و بلند گفت:


romangram.com | @romangram_com