#یه_نفس_هوای_تو_پارت_337
رادین:
- چرا انقدر عصبی هستی؟
- رادین خواهش می کنم من دیگه نمی تونم تحمل کنم حرفت رو بزن و راحتم کن.
رادین:
- باشه می گم... یادته چند ماه پیش ازت پرسیده بودم حاضری بدون رضایت مادرم با من ازدواج کنی... تو گفتی نه اون موقع فقط می خواستم نظرت رو بدونم چون فکر نمی کردم هیچ وقت روزی برسه که برخلاف نظر مامانم بخوام کاری رو زوری انجام بدم و امید داشتم راضی بشه... نسترن من سعی خودم رو کردم ولی نمی شه... الان دوباره می خوام همون سؤال رو ازت بپرسم...
- تو که جواب منو می دونی!
رادین:
- آره ولی الان اوضاع فرق کرده اون موقع دوتامون فکر می کردیم مامانم راضی می شه... نسترن من دیگه این دوری رو نمی تونم تحمل کنم. دو ماهه دارم عذاب می کشم... از یه طرف کارای سنگین شرکت... از یه طرف بحث با مامانم از یه طرف دوری از تو... تو حتی منو از شنیدن صدات محروم کردی... دیگه تحمل ندارم... تو حاضری تحت هر شرایطی با من زندگی کنی حتی اگه... حتی اگه... از ارث محروم شم.
آرنجم رو گذاشتم روی میز و دستام رو تو هم حلقه کردم و چونه ام رو بهش تکیه دادم و بهش نگاه کردم و با اطمینان گفتم:
- معلومه... من حاضرم تو یه اتاق نه متری هم با تو باشم فقط تو برام مهمی...
چیزی نگفت یه سؤال مثل خوره به جونم افتاد... دستام رو باز کردم و با لحن مشکوک پرسیدم:
- نکنه تو هم... آره... تو هم فکر می کنی من واسه پول می خوامت... آره...
رادین:
romangram.com | @romangram_com