#یه_نفس_هوای_تو_پارت_336


- نسیم همه چی بهم گفته...

چشماش رنگ شیطنت گرفت... رنگی که عاشقش بودم...

رادین:

- پس این مدت که با من قطع رابطه کردی نسیم خانوم نقش بی بی سی رو براتون داشتند!

من تو چه حالی بودم و اون چه راحت شوخی می کرد.

تمام مدت زل زده بودم به صورتش و از پرده اشکام صورت قشنگش رو نگاه می کردم ناخواسته دستم رو گذاشتم روی صورتش... هیچ وقت این جوری ندیده بودمش یه ته ریش دو سه روزه داشت.

- ته ریش بهت میاد.

دستش رو گذاشت روی دست من... حس می کردم چشمای اونم حس باریدن داره... تو چشمای هم خیره بودیم... دستم رو که زیر دستش بود رو صورتش حرکت داد و برد سمت لبش و کف دستم رو بوسید از حس داغی لباش با پوست دستم تازه به خودم اومدم... نسترن چیکار داری می کنی یادت رفت... دستم رو از دستش کشیدم بیرون و بلند شدم.

- بریم... من حاضرم حرفات رو بشنوم.

از رفتارام تعجب کرد ولی چیزی نگفت با هم به سمت رستوران رفتیم و همون طبقه اول جلو پنجره نشستیم.

یه کم از مسائل معمولی صحبت کرد و از دلتنگی های این مدت گفت از خودش حرف زد از من پرسید... طاقت مقدمه چینی و طفره رفتن رو نداشتم اگه هر موقیعیت دیگه ای بود برام فرقی نداشت چی بگه مهم این بود که برام حرف بزنه ولی امروز نه... الان نه... باید رک و راست بهم می گفت که نتونسته مامانش رو راضی کنه... از استرس زیاد دستام یخ زده بود...

- بهتره حرف اصلیت رو بزنی که به خاطرش اومدی اینجا.


romangram.com | @romangram_com