#یه_نفس_هوای_تو_پارت_334


- چرا جواب نمی دی... اشکال نداره آدرس یه جا رو بگو بیام اون جا ببینمت باید باهات حرف بزنم.

اول می خواستم بگم تلفنی بگه ولی گفتم شاید آخرین باری باشه که فرصت دیدنش رو دارم... بهتره برم یه دل سیر نگاش کنم... فوری آدرس یه رستوران رو که تو یکی از قسمتای خوب شهر بود دادم.

خودم زود حاضر شدم... خواستم کلی به خودم برسم... ولی برای کی... اون دیگه مال من نبود... خیلی ساده رفتم... سر کوچه رستوران از ماشین پیاده شدم اون قسمت شهر یه کم خلوت بود و خونه های بزرگ و ویلایی داشت از همون فاصله ماشینش رو دیدم که رو به روی رستوران پارک کرده بود... آهسته آهسته قدم برمی داشتم تا دیرتر برسم... تا دیرتر با هر چی که هست رو به رو بشم... خودشم دیدم از ماشین پیاده شد و اومد سمت دیگه و به در ماشین تکیه داد و منتظر منو نگاه می کرد... با دیدنش تمام انرژی که تو خودم جمع کرده بودم بیام حرفاش رو بشنوم تموم شد چند متر مونده بود بهش برسم که احساس کردم زانوهام سست شده و نمی تونم قدم از قدم بردارم خودم رو به گوشه خیابون کشوندم و رو جدول کنار جوی آب نشستم و نگام رو بهش دوختم یه پیرهن مردونه آبی آسمانی... آبی خیلی بهش می اومد با شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود... چقدر جذاب بود با هر لباسی خواستنی می شد... رادین که دید من نشستم سریع دکمه دزدگیر رو زد و دوید سمتم.

رادین:

- نسترن خوبی؟ چرا این جا نشستی؟

فقط نگاش می کردم.

رادین:

- دستت رو بده من بلند شو...

باز این اشکای لعنتی... چشمام رو به محاصره خودشون گرفتن.

رادین:

- چی شده حالت خوب نیست؟

سرم رو به نشانه نه تکون دادم... کنارم روی جدول نشست.


romangram.com | @romangram_com