#یه_نفس_هوای_تو_پارت_332


- همه چی تموم شد؟

نسیم:

- تا حدودی آخه تا مامان این حرف رو زد رادین عصبی رفت بیرون... وای نسترن نمی دونی چقدر عصبی بود کارد می زدی خونش در نمی اومد... مامان رفت تو حیاط دنبالش نمی دونم چی گفت که رادین برگشت تو مامان هم الکی سردرد رادین رو بهانه کرد و گفت ادامه حرفا باشه وقتی رسماً اومدیم...

دیگه صدای گریه ام فضای بینمون رو پر کرده بود... چه زود با دو کلوم حرف مادرش راضی شد و برگشت داخل... دلداری های نسیم آرومم نمی کرد... البته صدای گریه خودشم می شنیدم.

- تو چرا گریه می کنی تو که باید خوشحال باشی داداشت داره زن می گیره.

نسیم:

- نسترن از تو انتظار نداشتم یعنی من انقدر بی معرفتم که تو رو به این راحتی بفروشم.

- رادین که راحت فروخت.

نسیم:

- نه نفروخت رادین تلاشش رو کرد... من که از اون جا رفتم خونه سهیل اینا... بعد که با مامان تلفنی حرف زدم فهمیدم خیلی عصبانیه انگار دوباره با هم بحث کرده بودند ولی مامان چیزی به من نگفت...

با ویبره گوشی که تو دستم می لرزید تونستم از اون حرفای تلخ به زمان حال برگردم... زمانی که حقیقت بدتر از صد تا پتک قرار بود به سرم کوبیده شه... نتونستم باز جوابش رو بدم هنوز برای باور این که همه چی تموم شده زود بود... این دفعه یه اس ام اس داد:

"نسترن گوشیتو جواب بده من سمنانم."


romangram.com | @romangram_com