#یه_نفس_هوای_تو_پارت_331

فرداش به رادین زنگ زدم و ازش خواستم که دیگه تلفنی تماس نداشته باشیم... گریه می کردم و می گفتم... رادین کلی ناراحت شد و باز قول داد که مادرش به زودی راضی می شه... از جریان تماس مادرش حرفی نزدم... فقط گفتم فکر نکنم به این راحتیا که می گی باشه مامانت دل پری ازم داره... باز امیدواری های رادین... ولی من تصمیمم رو گرفته بودم هیچ وقت حاضر نمی شدم پا تو خانواده ای بذارم که قبولم ندارند مادرش خودش باید رضایتش رو اعلام می کرد... ازش خواستم خودش سعیش رو بکنه و من تا وقتی که بتونه راضیش کنه منتظرش می مونم... اونم بعد کلی گِلِگی از تصمیمم قبول کرد و قول داد به زودی میان...

یک هفته بعد از اومدنمون، بابا و پسرعموش مغازه ی نسبتاً بزرگی رو اجاره کردند یه روز چند تا کارگر گرفتند و قسمتی از حیاط رو داربست زدند و روش رو با برزنت پوشوندند و به قول خودشون یه انبار موقت درست کردند و توش رو با کارتنهای یخچال و گاز و لباس شوی پر کردند، می خواستند فقط اقلام سنگین بفروشند... پسرعموش از قبل فکر همه چیز رو کرده بود و با بیشتر شرکتایی که قرار بود ازشون جنس بگیره قرارداد بسته بود، فقط منتظر ما بود که اومدیم... آدم زرنگی بود، همسر پسرعمو، شریفه خانوم هم زن خوبی بود از همون روزای اول به کمکون اومد و با روحیه شادی که داشت یه کم غصه رو از دلمون برد بقیه فامیل هم که بابا اون جا داشت یه سری بهمون زدند از قبل می شناختمشون ولی به خاطر این که زیاد رفت و آمد نداشتیم زیاد احساس راحتی نمی کردم فقط با نوه عمه بابام که یه دختر بیست ساله بود قدری راحت بودم به نظر دختر خوبی می اومد... شاید می تونست جای خالی دوستام رو برام پر کنه...

یک ماه از اون قراری که با رادین گذاشتم می گذشت... دلم برای شنیدن صداش پر می کشید... نمی تونستم کاری کنم چون پشنهادی بود که خودم داده بودم... ارتباطم با نسیم مثل قبل پا برجا بود و ما هر روز یا یه روز در میون با هم صحبت می کردیم... چند روز دیگه قرار بود مراسم عقدش باشه... خیلی بهم اصرار کرد برم... خودم که داشتم بال در می آوردم این جوری رادینم می دیدم و چی بهتر از این بهانه ولی نشستم با خودم سبک سنگین کردم دیدم با اون برخورد مادرش و حرفاش رفتنم یعنی سبک کردن خودم و خانوادم... خیلی دلیل آوردم تا رضایت بده که تو مراسمش نباشم ولی قول دادم تحت هر شرایطی با رادین باشم یا نباشم برای عروسیش برم...

نسیم برام تعریف کرد بعد از اون روز که با رادین صحبت کردم جدی تر دنبال رضایت مادرشه انگار یه تلنگر بود براش که ممکنه منو از دست بده... می گفت رادین بیشتر اوقات کلافه و عصبیه... منم همین حال رو داشتم پرخاشگر و عصبی شده بودم همش هم از سر دلتنگی بود... این دوری با اون دوری که رادین به سفر رفته بود فرق داشت اون موقع نمی دونستم دوستم داره ولی الان می دونستم که عشقی هست ولی این جبر روزگار یا بهتر بگم جبر آدمای این روزگاره که باید این دوری تحمل کنم و چه چیزی سخت تر از دوری از عزیزت...

دقیقاً یک روز مونده بود که بشه دو ماهِ کامل که با رادین حتی یک کلمه حرفم نزده بودم و همش از طریق نسیم درجریان اوضاع خونه شون بودم... مادرش همچنان سرسخت مخالف بود و حرفای رادین هم تأثیری نداشت... دیشب که نسیم زنگ زده بود خبر خیلی بدی بهم داد... خبری که باعث شد بهم بریزم و اشکایی که دو ماه مهارشون کرده بودم با شدت هرچه تمام تر خودشون رو خلاص کنند و بیرون بیان... احساس می کردم شکستم... اول جوونی ضربه بدی خورده بودم فقط منتظر بودم رادین خودش زنگ بزنه و حرف آخر بینمون رو بزنه تا کاملاً از یه قلب شکسته شده چیزی نمونه...

انتظارم زیاد طول نکشید ساعت نُه صبح بود که با ویبره گوشی کنار بالشم از خواب بیدار شدم با چشمایی که از زور گریه و خواب خمار شده بود شماره رو دیدم... خودش بود... فوری نشستم و دستم رو گذاشتم روی قلبم که تعداد ضربانش داشت از کنترل خارج می شد چند تا نفس عمیق کشیدم ولی آروم نمی شدم... دستم نمی رفت دکمه سبز رو فشار بدم... من که می دونستم چی می خواد بگه... تحمل شنیدنش رو نداشتم... تماس قطع شد دوباره سرم رو گذاشتم رو بالشت می خواستم دوباره بخوابم تا خودم رو چند ساعت دیگه غافل از دنیای بی رحم اطرافم ببینم دنیایی که تحمل دیدن عشق رو نداره ولی حرفای نسیم مثل یه پتک تو سرم کوبیده می شد... صداش تو گوشم می پیچید...

نسیم:

- نسترن جونِ من نذار تعریف کنم آخه ناراحت می شی...

- نه نسیم از سیاهی که بالاتر رنگی نیست بگو...

همش تو دلم می گفتم می خواد بگه مامانش باز با رادین دعوا کرده و به منم چند تا صفت که لایقش نیستم نسبت داده ولی کاش همین بود.

نسیم:

- دیشب همه خونه خاله دعوت بودیم... داییم و خانوادش هم بودند تو سالن بزرگ خاله نشسته بودیم که مامان رو به شوهر خاله گفت، بهتره تکلیف این دو تا جوون رو روشن کنیم... منظورش واضح بود... رادین فقط بلند تونست بگه مامان قرارمون چیز دیگه بود... ولی مامان با خنده و یه چشم غره به رادین گفت، انقدر امروز و فردا نکن، من که هاله رو چند ساله عروس خودم می دونم فقط مونده رسم و رسومات...

بغض بدی تو گلوم گیر کرده بود که نمی تونستم حرف بزنم فقط به زور از میون دندونای کلید شدم، گفتم:

romangram.com | @romangram_com