#یه_نفس_هوای_تو_پارت_330


یه نفس بلند کشیدم و بریده بریده گفتم:

- خواب بدی بود... شما از کجا فهمیدی؟

مامان:

- از صدای ناله هات از خواب پریدم... داشتی کابوس می دیدی چند بار صدات کردم بیدار نشدی... بذار برات آب بیارم.

تا مامان بلند شد سر جام نشستم سردردم بدتر شده بود عجب کابوس بدی بود اگه واقعاً یه روز ببینم رادین داره با هاله ازدواج می کنه...

مامان:

- چرا گریه می کنی؟

با صدای بغض دار گفتم:

- مامان دلم برای رادین تنگ شده...

بغلم کرد و سرم رو روی شونه هاش گذاشت و گفت:

- عزیزم تازه دو روزه اومدیم چه زود دلتنگش شدی... می دونم دوستش داری ولی نمی شه تا قبل خواستگاری رسمی باهاش باشی.

سرم رو به نشونه فهمیدن حرفاش تکون دادم... مامان که دید آروم شدم بلند شد رفت... دوباره دراز کشیدم... باید یه فکر درست می کردم... یه راهی که کمتر به احساسم لطمه بخوره طاقت نداشتم بعد یه مدت با رادین بودن ببینم با کسی دیگه داره ازدواج می کنه من که این فرصت رو دارم ازش دور باشم شاید بتونم فراموشش کنم... آره باید رابطه امم باهاش کم کنم اگه هیچ وقت مادرش راضی نشه کسی که ضرر می کنه منم... من توی این غربت و تنهایی بیشتر بهش وابسته می شم... باید تلفنامم کم کنم... آره باید فردا بهش زنگ بزنم بگم تا مادرت راضی نشده هیچ حرفی بینمون نباشه... ولی خودم چی... دلم چی... من که نمی بینمش می تونم تحمل کنم صداشم نشنوم... این خیلی بی انصافیه... خیلی... ولی نسترن این به نفع خودته... تو می تونی از پسش بربیای؟


romangram.com | @romangram_com