#یه_نفس_هوای_تو_پارت_329
- نه بهترم.
یه کم پشتم رو مالید... با جریان پیدا کردن خون تو رگهام بلند شدم بیام اتاقم نمی خواستم مامان چیزی بفهمه هم ناراحت می شد هم می ترسیدم خودشم یکی از مخالفای ازدواجمون بشه.
مامان:
- اگه حالت خوب نیست استراحت کن بعداً خودم میام اتاقت رو مرتب می کنم.
مادرا چقدر عزیزن تو این مدت خیلی مراعاتم رو می کرد هر چند خودشم از دوستاش و فامیلاش بریده بود ولی برعکس من به جای غصه خوردن، باهاش می جنگید و خودش یه تنه داشت کارای خونه رو می کرد.
اول خواستم به رادین زنگ بزنم و بگم مادرش چی گفته ولی بعد پشیمون شدم این کارم جز این که رادین رو ناراحت کنه و این اختلاف رو بزرگتر کنه فایده ای نداشت... دیگه کاملاً روزنه های امیدی که با حرفای رادین تو دلم روشن می شد رو به خاموشی رفت... تصمیم گرفتم دیگه ازش در مورد نظر مادرش چیزی نپرسم چون اگه تغییری می کرد خودش بهم می گفت...
سرم رو با مرتب کردن اتاق گرم کردم ولی افکار ناامید کننده و مزاحم اذیتم می کرد هر بار یه تصمیمی می گرفت و به یه چیز فکر می کردم... یه بار می گفتم بهتره قید رادین رو بزنم و فراموشش کنم... نه من بدون اون نمی تونم زندگی کنم... زندگی با خانواده ای که قبولم ندارند... همون بهتر با هاله ازدواج کنه... نه من باید عروس رادین باشم...
انقدر فکر کردم که سرگیجه گرفته بودم... گرفتن یه تصمیم درست برام سخت بود یه طرف عقلم بود یه طرف دلم و من بین اونا گیر کرده بود... گوشی رو برداشتم با رادین تماس بگیرم باز پشیمون شدم از صبح تا حالا که عقربه کوچیکه از دوازده شب هم رد می شد چند بار شماره اش رو گرفته بودم ولی قبل از این که بوق بزنه قطع می کردم... با کرختی بلند شدم و یه قرص مسکن از یخچال برداشتم و با یه لیوان آب خوردم و خودم رو به دست رختخوابم سپردم.
همه دوستام و فامیل اومده بودند و همشون یه لبخند مهربون رو لبشون داشتند رادین کنارم نشسته بود و عاشقانه نگام می کرد نسیم همراه سحر بالای سرم قند می سابیدند... سفره عقدم با حریر صورتی و تزیین نباتی خیلی قشنگ و چشمگیر بود منتظر بودم عاقد خطبه عقد رو بخونه که صدای خنده ی بلندی شنیدم چشم از آینه وسط سفره گرفتم و دنبال منبع صدا گشتم از دور فرح جون رو دیدم که سمتمون میاد اول از این که اونم می خندید و خوشحال بود منم خندیدم ولی بعد صدای خنده هاش بلند و بلندتر شد... خنده هاش عصبی و مشمئزکننده بود به بقیه نگاه کردم ولی هیچ کس از نوع خندیدنش ناراحت نبود... به رادین نگاه کردم که خونسرد نگام می کرد... باز صدای خندهاش... این بار یکی همراهیش می کرد فرناز خواهرش بود... احساس تهوع و سردرد داشتم دستم رو روی گوشام گذاشتم تا صداشون رو نشنوم ولی اونا نزدیکتر می شدند به سفره عقدم که رسیدند دوتایی با یه حرکت کشیدنش تمام تزیینات سفره بهم ریخت آینه ام افتاد رو شمع دونی هام و ظرف عسل برگشت و... بلند شدم داد زدم بسه چیکار می کنید... فرح جون گفت دیدی گفتم نمی ذارم تو عروسم شی... دو تا خواهر اومدند سمتم و هر کدوم یه دستم رو گرفت و منو به سمت خارج از اتاق عقد کشیدند... برگشتم رادین رو صدا کنم تا کمکم کنه که دیدم هاله با لباس عروس جام نشسته و رادین دستاش رو گرفته فرصت اعتراض نبود چون بله محکم هاله تو صدای فریاد من گم شد... خودم رو از دستشون خلاص کردم و به سمت هاله حمله کردم و تو چشمای سبز بی حالتش خیره شدم وداد زدم: نــــه تو نمی تونـــــی...
- نسترن... نسترن...
چشمام رو گنگ باز کردم این که چشمای قهوه ای مامانم بود یه نگاه به اطراف کردم تو اتاق جدیدم بودم دستم رو به پیشونیم کشیدم از عرق خیس بود تند تند نفس می کشیدم... هنوز صحنه های عقدم جلو چشمام رژه می رفت...
مامان:
- آروم باش خواب می دیدی...
romangram.com | @romangram_com