#یه_نفس_هوای_تو_پارت_328


صدای ممتد بوق گوشی نشون می داد که قطع کرده... از این همه توهین و تحقیرش خون تو رگهام یخ بست از زور عصبانیت صدام در نمی اومد تمام تنم سرد شده بود و عرق سردی رو که از مهرهای پشت کمرم رد می شد حس می کردم ولی دلم داشت می سوخت و آتیشم می زد... حالم خرابِ خراب بود... دستم رو به لبه کارتن گرفتم بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه... مامان پشتش به من بود داشت ظرف می شست با شنیدن صدای پام بدون این که برگرده گفت:

- کارت تموم شد مامان جان بیا این جا کمکم کن.

وقتی دید جوابی بهش نمی دم برگشت سمتم.

مامان:

- نسترن چی شده چرا این قدر رنگت پریده!

صدام تو گلوم گم شد... آروم رفتم سمتش و خودم رو انداختم تو آغوشش... مامان با یه دستش شیر آب رو بست بعد منو از خودش جدا کرد.

مامان:

- چی شده مامان جان چرا انقدر سردی بیا... بیا بشین یه آب قند برات درست کنم.

کمکم کرد رو صندلی بشینم خودشم زود یه لیوان آب قند درست کرد به خوردم داد... شیرینی قند باعث شد تلخی حرفایی که شنیده بودم پایین بره و تازه صدام راهش رو پیدا کرد.

- هیچی نگران نباش یهو فشارم افتاد.

مامان:

- مگه می شه بی دلیل! بریم دکتر...


romangram.com | @romangram_com