#یه_نفس_هوای_تو_پارت_326


چیزی که بابا گفته بود درست بود خونه بزرگی بود ولی قدیمی که احتیاج به بازسازی داشت... بابا قول داد تو اولین فرصت که بدست آورد درستش کنه. به در و دیوارش نگاه کردم که بوی کهنگی می داد یعنی سرنوشت آدمای این خونه چی بوده... من که حس می کردم آینده ام با این خونه عجین شده از احساساتم چیزی سر در نمی آوردم و همش رو به پای عوض شدن محیط و این که نمی خواستم زندگی آرومی که داشتم تغییر کنه می ذاشتم.

بعد از دو روز که از اومدنمون می گذشت تو اتاقی که انتخاب کرده بود وسط اتاق روی فرش نشسته بودم و به وسایل هام نگاه می کردم که هنوز تو جعبه بودند، جمع کردنشون خیلی راحت تر از دوباره چیدنشون بود، فقط تختم و کمد لباسم رو مرتب کرده بود داشتم فکر می کردم هر وسیله رو کجا بذارم که صدای ضعیف آهنگ گوشیم رو شنیدم. حوصله جواب دادن نداشتم چون آخر وقت دیشب با رادین صحبت کرده بودم و نسیم هم سر کار بود، پس کسی کاری باهام نداشت... صدای گوشی قطع شد و من دوباره به کارم مشغول شدم ولی باز شروع به زنگ زدن کرد... نه انگار هر کی هست کار مهمی داره... با چشم دنبالش گشتم ندیدمش گوشام رو تیز کردم صدا از زیر کارتن کتابام می اومد برداشتمش شماره اش ناشناس بود با تعلل دکمه پاسخ رو زدم.

- الو بفرمایید.

- نسترن؟

- بله خودم هستم... شما؟

- من مادر نسیمم.

- سلام فرح جون ببخشید نشناختمون خوبید؟

با یه لحن تند گفت:

- واسه احوال پرسی زنگ نزدم!

چشمام گرد شد چرا اول صبحی این جوری حرف می زد درسته با ازدواجمون مخالف بود ولی رفتارش...

منم با صدای خشک و جدی گفتم:

- با من کاری داشتید؟


romangram.com | @romangram_com