#یه_نفس_هوای_تو_پارت_325
رادین:
- از همین الان که کنارمی دلم برات تنگ شده.
- منم همین طور.
روی یه نیمکت نشستیم... دستاش رو آورد جلو و دستای منو که روی پام گذاشته بود بلند کرد و تو دستای بزرگ و مردونه اش گرفت... این بار اعتراضی نکردم، می دونستم کارم اشتباهه ولی با جون و دل دلم می خواست اشتباه کنم... عجیب اشتباه لذت بخشی بود... تمام سلول های دستم به گرمای دست رادین پاسخ مثبت می دادند و حرارت خودشون بالاتر می رفت، جوری که یه گز گز کوچیک تو دستام و یه شور و هیجان تو قلبم حس می کردم که بهم آرامش می داد... چه طور می تونستم ازش دور باشم یه قطره اشک از چشمام پایین چکید که از دید رادین دور نموند یکی از دستاش رو آورد بالا و پشت دستش رو به گونه ام کشید تا اون قطره رو پاک کنه... بعد من تو آغوشش بودم... فقط چند ثانیه... زود خودش رو عقب کشید و زیر لب عذرخواهی کرد.
- اشکال نداره دوتامون بهش احتیاج داشتیم.
ولی یکی تو ذهنم فریاد می زد چه زود اعتقاداتت رو داری فراموش می کنی...
با تکون سرم اجازه پیشروی به افکارم رو ندادم و به رادین خیره شدم نیم رخ مردونه اش برای من جذاب ترین تصویری بود که تو عمرم دیده بودم... به ساعت نگاه کردم یک ساعت می شد که بیرون بودم.
- بهتره بریم.
رادین:
- یه کم دیگه بمون بعد.
- تو که می دونی از خدامه ولی به مامان قول دادم نیم ساعته برگردم بقیه کارم رو بکنم... فردا ساعت شش صبح حرکت می کنیم ولی هنوز وسایل من جمع نشده...
دستم رو روی اون یکی دستم کشیدم و چشمام رو بستم و دوباره و دوباره تصویر رادین رو توی ذهنم مرور کردم... هنوزم با فکرش دستام داغ می شد و همون گرمای لذت بخش که از آغوشش گرفته بودم تو وجودم زنده می شد... همین فکر باعث شد طول مسیر به نظرم زیاد نیاد...
****
romangram.com | @romangram_com