#یه_نفس_هوای_تو_پارت_324


گاهی عصرها با نسیم و رادین بیرون می رفتیم تا از آخرین روزهای با هم بودن استفاده کنیم... کم کم امیدم برای رضایت فرح جون از بین می رفت درست یک ماه شده بود که به مادرش گفته بود و من هر روز از رادین نظر مادرش رو می پرسیدم... از این همه نه شنیدن خسته شده بودم ولی باز با قول رادین مبنی بر این که به زودی راضی می شه یه روزنه امید تو دلم روشن می شد... روزنه ای که حس خوبی بهش نداشتم...

مامان:

- نسترن من از دست تو چیکار کنم به من که کمک نمی کنی، اتاق خودتم که جمع نمی کنی، یه جوری زانوی غم بغل گرفتی انگار داریم می ریم اون سر دنیا سه ساعت راه که بیشتر نیست... پاشو زود وسایلت رو جمع کن... نیام ببینم نشستی!

همین داد مامان باعث شد یه کم به خودم بجنبم و به کارم سرعت بدم نشستن و غصه خوردن فایده ای نداشت چون دیگه هیچ راه برگشتی نداشتیم خونه که فروخته شده بود و دو هفته قبل بابا رفته بود و خونه ای که تو سمنان پسرعموش دیده بود رو خریده بود و هفته پیشم با مامان رفته بودند تمیزش کرده بودند. برخلاف من بابا خیلی راضی و هیجان زده بود و همش از اون خونه تعریف می کرد، می گفت به نسبت این خونه مون خیلی بزرگتره و سه خوابه ست و حیاط بزرگی داره که قرار بود قسمتیش رو به عنوان انبار جنسای مغازه جدیدشون استفاده کنند.

بابا شراکتش رو با شوهرعمه بهم زده بود و چون فقط پول رهن مغازه رو داده بود زود پولش رو گرفت و با یه مقدار ناچیز که از فروش خونه مونده بود سرمایه خرید جنسای مغازه که این بار می خواست لوازم خانگی بزنند فراهم کرده بود این دفعه پسرعموش مغازه رو رهن کرده بود و قسمتی از پول جنسا رو هم قرار بود بده با این حساب سهم بیشتری از بابا داشت.

از میون اشک و گریه فامیل رد شدیم و به سوی سمنان حرکت کردیم از همون اول که سوار شده بودم استرس و دلشوره عجیبی علاوه بر ناراحتی احساس می کردم... احساس می کردم قراره سرنوشت جدیدی خارج از انتظار من تو این شهر رقم بخوره... دلشوره ها رو پس زدم و به آخرین روزی که رادین رو دیدم فکر کردم...

فقط نیم ساعت وقت داشتم برم ببینمش رادین پیشنهاد داد بریم کافی شاپ ولی من دلم می خواست تو فضای آزاد باشم تا این بغضی که تو گلوم چنگ می انداخت و نمی ذاشت راحت نفس بکشم، اگه یه وقت شکست و هوس باریدن کرد کسی اطرافم نباشه... کنار یه پارک محلی ولی قشنگ و پر درخت نگه داشت دوشادوش هم وارد پارک شدیم و از لای درختا رد می شدیم چشمام رو تا آخرین حد باز کرده بودم تا تمام ثانیه ها و لحظات رو بدون کوچکترین اشکال تو ذهنم ثبت کنم... متوجه حالتم شد و با خنده گفت:

- چرا چشمات رو انقدر درشت کردی دختر!

- می خوام وقتی بهت فکر می کنم تمام جزییات محیط درست یادم بیاد.

با نگاه مهربونش که دلم رو زیر و رو می کرد، گفت:

- عزیزم قرار نیست این آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم مطمئن باش زودتر از اون چه که فکرش رو کنی مامانم راضی می شه.

از امیدهای واهی که می داد ناخواسته یه پوزخند گوشه لبم جا خوش کرد ولی چیزی نگفتم.


romangram.com | @romangram_com