#یه_نفس_هوای_تو_پارت_323

بلند شد رفت و چند دقیقه بعد با نسیم که داشت صورتش رو با دستمال کاغذی پاک می کرد برگشت.

- کجا موندی دختر؟

رادین:

- نشسته بود رو یکی از تختا داشت گریه می کرد.

دستام رو باز کردم و نسیم اومد تو بغلم.

- عزیزم گریه نکن دیگه اگه آقا سهیل بفهمه که اشک خانومش رو این جوری درآوردم ازم شاکی می شه ها.

نسیم:

- معلومه شاکی می شه... نسترن هیچ راهی نداره تو بمونی.

- نه عزیزم...

یه چشمک زدم و گفتم:

- چرا یه راه داره مامانت زود راضی شه... من این جا می مونم و دیگه از هم دور نیستیم.

و بعد برای این که بحث رو عوض کنم ازش در مورد مراسم عقدش پرسیدم که گفت یک ماه دیگه ست و همون موقع قول گرفت هر جا باشم باید خودم رو به مراسمش برسونم... بعد از برگشت رادین از سفر خانواده افضلی برای خواستگاری اومده بودند و بعد چند جلسه که نسیم و سهیل صحبت کرده بودند یه مراسم نامزدی خصوصی گرفته بودند... سهیل پسر خیلی خوبی بود و نسیم رو خیلی دوست داشت، مطمئن بودم که خوشبختش می کنه.

سه روز به تحویل خونه باقی مونده بود و من هنوز گیج و سردرگم بین وسایل اتاقم چرخ می خوردم ولی دریغ از این که یکیشون رو بردارم بسته بندی کنم... دلم به هیچ کاری نمی رفت فقط با حسرت به گوشه گوشه ی خونه نگاه می کردم خونه ای که تمام خاطراتم رو تو خودش پنهان کرده بود و هر بار یه صحنه از اونا رو یادم می آورد تا حسرتم از رفتن رو بیشتر کنه... هفته ی آخر کلاً سر کار نرفتم و از همکارای بخشم همون روزی که برای تسویه حساب رفته بودم خداحافظی کردم...

romangram.com | @romangram_com