#یه_نفس_هوای_تو_پارت_321

- می دونم عزیزم خودمم کم ناراحت نیستم... نسترن یه سؤال بپرسم؟

قربونه عزیزم گفتنت بشم، آخه چه جوری تحمل کنم نبینمت، من به همین یک ساعت تو روزم قانعم ولی اینم دارند ازم می گیرند...

با اشاره سر گفتم:

- حتماً بپرس.

رادین:

- اگه مامانم راضی نشه بیاد خواستگاری حاضری با من ازدواج کنی یعنی خودم تنها بیام...

یه چند دقیقه ساکت شدم این سؤالی بود که از خودم پرسیده بودم و جوابش رو می دونستم من با تمام عشقم به رادین حاضر نبودم این جوری ازدواج کنم دوست داشتم با احترام وارد خانواده شوهر بشم.

- من خیلی دوستت دارم ولی رضایت مادرت برام مهمه و این جوری ازدواج نمی کنم چون احتماًلا مادرت از این رفتارت ناراحت می شه و تو رو طرد می کنه من نمی خوام باعث بهم خوردن رابطه تون بشم مخصوصاً که فهمیدم تو چقدر به مادرت وابسته ای... تو اگه چند سال هم دوریش رو تحمل کنی باز برمی گردی سمتش و باز این جا من خراب می شم از همه مهمتر من دوست دارم با عزت و احترام بیام تو خونه تون نه با دعوا و جنجالی که احتماًلا از این جور ازدواج درست می شه هر چقدر بشه صبر می کنم به شرطی که مادرت راضی بشه... تو هم یه کم بیشتر باهاش حرف بزن اونم بالاخره مادره خوشبختی پسرش رو می خواد اگه بفهمه این علاقه واقعیه شاید زودتر راضی شد من ناراحتیم بیشتر از اینه که کاش تو این مدت که اینجاییم نامزد می کردیم.

خودش رو کشید جلوتر و دستش رو انداخت دور شونه ام و منو به خودش فشرد و گفت:

- نسترن عاشق همین افکارتم خیلی فهمیده ای.

ضربان قلبم به قدری تند شده بود که گفتم الان از سینه ام بیرون می زنه تنش گرم بود و من از حرارتش گرم تر می شدم حس خواستن و بودن باز تو وجودم زبانه می کشید... تمایلم به رادین مثل یه شعله آتیش کوچیک بود که وقتی فاصله مون کمتر می شد این شعله کوچیک شعله ور می شد و وجودم رو از داخل می سوزوند... با این که دوست داشتم تا ابد تو بغلش باشم ولی خودم رو یه کم کشیدم کنار و گفتم:

- زشته رادین دستت رو بردار.

رادین:

romangram.com | @romangram_com