#یه_نفس_هوای_تو_پارت_320
- خب اونا هم هست...
با پوزخند گفتم:
- خب دلیل مامانت روشن شد دلیل خاله ات چیه؟ با این همه ثروت خواستگارای خوبی باید برای هاله پیدا شه نیازی نیست این جوری خودش رو سبک کنه و دنبال شوهر برای دخترش باشه!
رادین:
- دلایل خاله رو نمی دونم ولی خب اونم چند ساله منو به عنوان دامادش می بینه.
وقتی گفت به عنوان دامادش می بینه و تو لحن صداش یه جور بی تفاوتی بود عصبانی شدم و از سر جام بلند شدم و رو بهش گفتم:
- اِ انگار خودتم بدت نمیاد دامادش باشی اشتباه از من بود با این که می دونستم قراره با کی ازدواج کنی اعتراف کردم دوستت دارم... من می رم راحت باش.
مچ دستم رو گرفت و کشیدم عقب که از روی تخت پایین نرم و با ناراحتی که توی چشماش موج می زد گفت:
- چرا عصبانی شدی من که چیزی نگفتم اون منو دامادش می دونه نه من، نسترن من تو رو دوست دارم... بیا بشین.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و دوباره آروم سر جام نشستم.
- ببخشید زود از کوره در رفتم این چند وقت سر قضیه خونه عصابم خُرده از اون ور هم مخالفت مامانت... ببخشید.
رادین:
romangram.com | @romangram_com