#یه_نفس_هوای_تو_پارت_319
- چه جوری دوریت رو تحمل کنم!
بغضی که دوباره راه گلوم رو گرفته بود به زور پایین فرستادم.
- کاش مامانت زودتر راضی می شد اون جوری خیالمون راحت بود.
رادین:
- من هر روز دارم باهاش حرف می زنم ولی مرغش یه پا داره می گه جز هاله خواستگاری کسی دیگه نمی یاد.
- چرا مگه من چی از اون کمتر دارم... هم تحصیل کرده ام... هم خانواده خوبی دارم از نظر قیافه هم که خب...
این جا یه کم خجالت کشیدم بگم از اون یخچال بهترم جمله ام رو نصفه رها کردم و با تأمل ادامه دادم:
- تنها چیزی که هاله از من سر تره وضعیت مالیشونه...
چشمام رو ریز کردم و با استفهام نگاش کردم.
- آره یعنی دلیل مخالفت مادرت همینه؟
رادین چیزی نگفت، پس درست گفته بودم.
- یعنی فقط پول ملاک مادرته... می دونستم پول واسه خاله و مامانت مهمه ولی نه تا این حد! بیشتر فکر می کردم علت مخالفتش رویاهاییه که این چند سال داشته!
رادین:
romangram.com | @romangram_com