#یه_نفس_هوای_تو_پارت_318


- نه برای همیشه می ریم بابا دیروز خونه رو فروخت و کمتر از یک ماه دیگه می ریم.

چیزی نگفت فقط نگام کرد با یه مکث لباش آروم تکون خورد ولی صدایی نشنیدم دستش رو تو موهاش فرو کرد و بلند شد یه چند قدم همون اطراف راه رفت دوباره برگشت.

رادین:

- چرا زودتر نگفتی؟

- فکر نمی کردم مشتری پیدا شه و بابا انقدر رو این موضوع جدی باشه.

رادین:

- تو هم باید بری؟ پس کارت چی؟ من چی؟

- آره باید برم.

جریان مخالفتای خودم رو براش تعریف کردم... نسیم دوباره گریه اش گرفت، بوسیدمش و گفتم:

- منم ناراحتم ولی به قول مامانم سمنان که زیاد دور نیست تند تند میام... تازه تلفن که هست... پاشو، پاشو برو دست و صورتت رو بشور که الان سفارشا رو میارن...

نسیم بلند شد رفت، رادین جای نسیم رو گرفت و اومد کنارم نشست.

رادین:


romangram.com | @romangram_com