#یه_نفس_هوای_تو_پارت_317
خارج از انتظار من یه مشتری دست به نقد برای خونه پیدا شد و به سرعت معامله انجام شد و قرار شد ما خونه رو 10 تیر تخلیه کنیم و تحویل بدیم... اصرارهای من برای رضایت پدر برای صرف نظر کردن از فروش خونه فایده نداشت یه مقدار تقصیر خودمم بود وقتی چیزی ذهنم رو مشغول می کنه از چیزای دیگه غافل می شم مثل این مدت که می دیدم برای خونه مشتری میاد ولی زیاد اهمیت نمی دادم می گفتم مشتری واقعی که حالا حالاها پیدا نمی شه و بابا هم یه مدت دیگه از سرش می افته ولی اشتباه می کردم... چون پسرعموش تو این دو ماه برای ما اون جا خونه هم پیدا کرده بود که از شانس خوب یا بد من خالی بود و فقط نیاز داشت اثاث کشی کنیم... خیلی بلاتکلیف شده بودم حس می کردم زندگیم رو هواست تمام چیزایی که بهشون وصل بودم رو دارم از دست می دم خونه مون که توش بزرگ شده بودم دوستام و کارم که انقدر برام مهم بود و از همه مهمتر رادین... فرح جون هنوز رضایت نداده بود، دوست داشتم قبل رفتن حداقل اونا واسه خواستگاری بیان و ما نامزد کنیم تا رفت و آمدمون راحت تر باشه ولی انگار قرار نبود به چیزایی که دوست دارم برسم و باید این دوری و تنهایی رو تحمل می کردم من حتی از بابا خواستم یه سویئت کوچیک برام اجاره کنه یا اجازه بده یه مدت برم خونه عمو اینا ولی صد در صد مخالف بود و اجازه نمی داد...
امروز دیگه باید با نسیم و رادین صحبت کنم... می دونستم خیلی ناراحت می شن ولی چاره ای نبود... تو زمان استراحت رفتم پیش نسیم و موضوع فروش خونه و رفتن ما به سمنان رو تعریف کردم. همون طور که فکر می کردم خیلی ناراحت شد و اشک تو چشماش جمع شد. موقع انجام کار هم با حسرت بهم نگاه می کرد و اشکاش رو ازم قایم می کرد خودمم حالم بهتر از اون نبود با آقای ناصری هم صحبت کردم و گفتم قراره 10 تیر بریم و تا اون موقع فقط می تونم کار کنم...
برگشتنی رادین از حال و هوای گرفته ما فهمید چیزی پیش اومده که این جوری ناراحتیم به من گفت زنگ بزنم به مامانم بگم که می خوایم یه کم بگردیم... راهش رو، رو به سمت فرحزاد کج کرد... توی یکی از سفره خونه هاش رفتیم... جای قشنگی بود پر از درخت و گلدونای گل که مابین تخت ها بود روی یکی از تخت ها که جای دنجی بود نشستیم و سفارش چای و کیک دادیم.
رادین:
- خب نمی خواید بگید چی شده لب و لوچتون این جوری آویزون شده؟
نسیم یه نفس عمیق کشید و بازدمش رو با یه آه بیرون فرستاد و گفت:
- از نسترن بپرس.
رادین رو به من پرسید:
- چی شده عزیزم الان دو سه روزه گرفته ای... اگر به خاطر مامانه که ناراحت نباش درست می شه.
- نه قضیه اون نیست... اوم... قراره بریم سمنان.
رادین:
- به سلامتی خب می ری و برمی گردی دیگه انقدر اشک و آه نداره که...
سرم رو با تأسف تکون دادم.
romangram.com | @romangram_com