#یه_نفس_هوای_تو_پارت_316


منم نشستم کنار در آروم تر شده بودم.

- نه به خاطر اون نیست من اگه می خواستمت همون موقع که گفتی دوستم داری منم اعتراف می کردم... تو واسم مثل یه دوست و یه هم بازی بچگی عزیزی ولی خودت خرابش کردی یادش که می افتم می خواستی چیکار کنی...

شروین:

- به روم نیار نسترن عزیزم، عشقم، خانومم، منو پس نزن می دونم تو هم دوستم داری.

- ندارم... باور کن ندارم... من دلم با کسی دیگه ست.

شروین:

- دروغ می گی اگه راست می گی به جون خانواده ات قسم بخور.

می دونست من جون خانوادم رو الکی قسم نمی خورم واسش قسم خوردم... چند ثانیه بعد صدای دستگیره در اومد که به سمت پایین خم شده بود بعدش دوباره نور از زیر در داخل اومد... صدای افتادن چیزی اومد... سریع در رو باز کردم و از لای در شونه های افتاده مردی رو دیدم که با سری پایین از خونه مون می رفت بیرون جوری راه می رفت که انگار روحی تو بدن نداره تو حیاط که رسید برگشت داخل رو نگاه کرد و با چشمایی که ازش غم می بارید گفت:

- دوستت داشتم همیشه هم خواهم داشت... واسه همه اشتباهام منو ببخش امیدوارم با اون که دوستش داری خوشبخت شی...

چقدر دیدن شکستش سخت بود اومدم جلو و گفتم:

- اگه واقعاً دوستم داری فراموشم کن و مثل این چند ماه که بهم فکر نکردی دیگه بهم فکر نکن... لیلا خیلی خوبه لیاقت بهترینها رو داره... دوستش داشته باش تو می تونی.

نفهمیدم تو نگاش چی بود ولی سرش رو تکون داد و رفت... برگشتم تو سالن آباژوری که تو سالن انداخته بود درستش کردم و به حالش افسوس خوردم و خدا رو شکر کردم که نجات پیدا کرده بودم.


romangram.com | @romangram_com