#یه_نفس_هوای_تو_پارت_314


شروین:

- من دیوونتم... نمی فهمی وقتی می گم می خوامت یعنی چی...

- ولم کن آشغال سرت رو بکش عقب.

تو حال خودش بود نه التماسم رو می شنید نه فحشام رو...

شروین:

- چقدر دوست داشتم طعم لبات رو بچش...

سرش رو آورد نزدیک که ببوستم ولی من سرم رو به چپ و راست تکون می دادم تا نتونه وقتی دید این جوری نمی شه یکی از دستام رو ول کرد و چونه ام رو محکم تو دستش گرفت و سرم رو ثابت نگه داشت دیگه اشکام دونه دونه می ریخت با دست آزادم بازوش رو گرفتم و هولش دادم عقب ولی فایده نداشت... شروین دو برابر من بود و هیکل درشتی داشت... هر چی التماسش می کردم فایده نداشت سرش رو نزدیک آورد و لباش کامل رو لبم قرار نگرفته بود یه سیلی محکم زدم تو گوشش... به قدری محکم زدم که دست خودم درد گرفت اونم هم از درد، هم از تعجب کارم چونه ام رو ول کرد و دستش رو گذاشت جای سیلی تو چشماش نگاه کرده پرده سیاهی که جلو چشماش بود کنار رفته بود اون یکی دستشم شل شده بود از فرصت استفاده کردم هولش دادم عقب و پریدم تو اتاقم و در رو از داخل قفل کردم.

- کثافت عوضی چه غلطی می خواستی بکنی.

با مشت زد به در.

شروین:

- نسترن غلط کردم ببخشید در رو باز کن نفهمیدم چی شد انقدر عطر تنت خوب بود که نفهمیدم چه غلطی دارم می کنم... به جون خودم از دوست داشتن و عشق بود...

- خفه شو اسم عشق رو کثیف نکن تو فقط جسم منو می خواستی... چقدر احمق بودم که واسه عشقت ارزش قائل بودم... تو حتی حرمت فامیلی هم نگه نداشتی می خواستی منو بی عفت کنی... چه طور روت شد!


romangram.com | @romangram_com