#یه_نفس_هوای_تو_پارت_313
شروین:
- نترس مامانت اینا تا غروب نمیان.
- من که قول دادم رفتارم بهتر باشه ولم کن...
سرش رو برد بالای سرم وموهام رو بو کرد.
شروین:
- نسترن تو خیلی خوشگلی من چه جوری از دستت دادم!
- زنت صد برابر من خوشگله چیزی رو از دست ندادی.
دیگه مقاومتم داشت تموم می شد و اشک تو چشمام پر شد.
انگار نمی شنید و فقط نگام می کرد حس می کردم رو چشماش یه پرده سیاه کشیده شده و حالش عوض شده بود... سرش رو آورد نزدیک صورتم ون فسای گرم و تندش بهم می خورد.
شروین:
- نمی تونی تصور کنی چقدر می خوامت.
- منو می خوای چیکار برو پیش زنت.
عصبی خندید:
romangram.com | @romangram_com