#یه_نفس_هوای_تو_پارت_312
شروین:
- من تا شب هم شده این جا می مونم تا ببرمت.
حین گفت حرفش زل زده بود بهم موهای مشکی و بلند و تاب دارم از گوشه های شال زده بود بیرون از نوع نگاهش داشتم اذیت می شدم بدون این که چیزی بگم برگشتم برم تو اتاقم اونم تا هر وقت که می خواست می تونست منتظر بمونه... وسط سالن بودم که حس کردم کفشاش رو درآورده و اومده داخل. به روی خودم نیاوردم نزدیک در اتاق بودم که مچ دستم رو گرفت.
- ولم کن چیکار می کنی!
شروین:
- من اشتباه کردم معذرت می خوام... چند بار بگم با من این جوری نکن... جوابم رو بده...
فقط تقلا می کردم مچم رو آزاد کنم اون یکی دستمم آوردم و دستش رو فشار دادم... کوچکترین تغییری نکرد فقط از این تقلا شالم که شل روی سرم گذاشته بودم افتاد اومدم با اون دست آزادم برش دارم که منو کشید و به دیوار رو به روی در اتاقم چسبوند و مچ اون یکی دستمم گرفت و دستام رو برد بالای سرم و چسبوند به دیوار پاهاش رو یه جوری گذاشته بود که نمی تونستم تکون بخورم... ترسیده بودم و نزدیک بود گریه ام بگیره ولی مقاومت می کردم و خودم رو دلداری می دادم کاریم نداره.
- ولم کن عوضی معلوم هست چت شده... نمی خوام بیام زوره!
شروین:
- نیا ولی با من این جوری برخورد نکن.
چشماش تو صورت می چرخید و رو لبام مکث می کرد.
- باشه فقط ولم کن قول می دم دیگه خوب باشم... تو رو خدا ولم کن اگه کسی بیاد ببینه.
romangram.com | @romangram_com