#یه_نفس_هوای_تو_پارت_311

شروین:

- باز کن.

- نمی کنم.

شروین:

- مامانت گفت بیام دنبالت بریم خونه ما... زشته باز کن بیام تو حیاط...

ناچاراً در رو باز کردم و خودم به سرعت به سمت اتاقم دویدم شلوارم که بلند بود یه مانتو رو تاپم پوشیدم و یه شال هم همین جوری انداختم سرم واسه این که یه وقت نیاد داخل بدون این که دکمه هام رو ببندم دوباره اومدم بیرون جلو در هال بود و می خواست کفشش رو در بیاره.. دستام رو زدم دو طرف قاب در.

- خب اومدی تو حیاط... برو بگو هر کاری کردم نیومد.

شروین:

- نه گفتن حتماً ببرمت.

- مگه نگفته بودم دیگه نمی خوام ببینمت... قبول نمی کردی بیای!

شروین:

- نمی شد... حالا هم برو مثل یه دختر خوب حاضر شو ببرمت.

- ...

romangram.com | @romangram_com