#یه_نفس_هوای_تو_پارت_310
- دقیقاً نمی دونم از کی وقتی به خودم اومدم که دیدم با نگاهت دلم زیر و رو می شه و تمام فکر و ذکرم حرفا و نگات بود. فهمیدم دلم رو بردی... به نظرت مامانت راضی می شه.
رادین:
- نمی دونم فعلاً که دو روزه بهش گفتم باید بهش فرصت بدم، قبول کنه من کسی دیگه رو می خوام.
شب که اومدم خونه برای مامان سر بسته از علاقه خودم و رادین تعریف کردم.
****
پنج شنبه شب عمه آذر زنگ زد و همه مون رو برای فراد ناهار دعوت کرد چون می دونستم شروین هم حتماً میاد و اصلاً دلم نمی خواست ببینمش به مامان گفتم نمیام و بعد از کلی بهونه آوردن بالاخره رضایت داد من خونه بمونم.
صبح بعد از رفتن مامان و بابا رفتم سراغ تلفن اول به خواهرم زنگ زدم و بعد به سحر... این چند وقت فکرم رو رادین گرفته بود و هر وقت سحر زنگ می زد و درد و دل می کرد به حرفاش گوش می دادم ولی نصف حرفاشم نمی فهمیدم امروز دیگه باید یه سراغی ازش می گرفتم با دومین بوق گوشیش رو جواب داد بعد از احوال پرسی برام تعریف کرد که تونسته پوریا رو فراموش کنه ولی متأسفانه با کمک دوست شدن با کسی دیگه یعنی به جای حل مشکلش روش سر پوش گذاشته بود کمی از دوست پسر جدیدش حرف زد به نظر می اومد این یکی بهتره ولی باز بعضی از کارایی که ازش تعریف می کرد معلوم بود این آدمی نیست که سحر بخواد احساسش رو به پاش بریزه کمی باهاش صحبت کردم تا این دفعه احساساتی عمل نکنه بهم قول داد، ولی می دونستم عملی توش نیست!
تو فکر سحر بودم که صدای زنگ در رو شنیدم کسی قرار نبود بیاد با رخوت از جام بلند شدم و اف اف رو برداشتم.
- کیه؟
- باز کن... منم شروین.
تمام خشمی که از اون شب داشتم دوباره به سراغم اومد.
- این جا چیکار داری؟
romangram.com | @romangram_com