#یه_نفس_هوای_تو_پارت_308
تمام وجودم از شیرینی شنیدن اولین دوستت دارم یه لحظه لرزید نفس حبس شده ام رو با صدا به بیرون فرستادم و به چشماش نگاه کردم.
- خیلی بی مقدمه بود!
رادین:
- خودت گفتی.
- نمی دونستم تا این حد بی مقدمه ست...
یه کم که گذشت باز پرسیدم:
- از کی فهمیدی دوسم داری؟
رادین:
- طولانیه بهتره از اول بگم... نسیم تو خونه همش ورد زبونش نسترن، نسترن بود، خیلی دوستت داره... وقتی اولین بار دیدمت از همون لحظه اول ازت خوشم اومد خیلی بامزه بودی مخصوصاً که با اون نگاه خصمانت داشتی ارزیابیم می کردی انگار که داری به دشمنت نگاه می کنی فکر می کردم میای سوار می شی ولی تو خداحافظی کردی رفتی بعدشم که می اومدی خیلی ساکت و تو خودت بودی من هر روز ازت بیشتر خوشم می اومد ولی نشون نمی دادم این سکوتت و سنگینیت باعث می شد حس خوبی بهت داشته باشم ولی دوست نداشتم بفهمی تا جایی که می تونستم جدی برخورد می کردم از این که کسی نزدیکت می شد ناراحت می شدم ولی همه احساسم رو می ذاشت به حساب یه خوش اومدن ساده ولی می دونی دقیقاً کی فهمیدم کارم از خوش اومدن گذشته و دوستت دارم... اون روز که مریض شدی با این که نسیم می گفت یه دل درد ساده ست ولی من خیلی نگرانت بودم قدرت این که اون جا تنهات بذارم و برم نداشتم اون جایی هم که داشتی آلوچه ات رو می انداختی سطل آشغال دقیقاً مثل این بچه ها شده بودی، نمی دونی چقدر دلم می خواست بلند شم بغلت کنم ولی واسه این که متوجه التهابم نشی خندیدم شاید صد بار اون صحنه رو توی سرم مجسم کردم شاید مسخره ست ولی اون جا بود که دلم خواست تو رو داشته باشم... ولی از تو می ترسیدم از این که بهم علاقه نداشته باشی ولی بعدش از نگاهت خوندم تو هم به من علاقه داری...
- اگه خیلی وقته دوسم داری پس چه طور طاقت آوردی یک ماه ازم بی خبر باشی و وقتیم اومدی یه اس ام اس ندادی؟
رادین:
- تو قضیه هاله رو می دونی که مامان و خاله ام اصرار دارند ما با هم ازدواج کنیم... قبل از این که من حرفی بزنم مامانم فهمیده بود پسر مغرورش که به دخترا محل نمی ذاشت حالا مثل خواهرش از راه نرسیده از دوست خواهرش می گه چیز خاصی نمی گفتم اتفاقات روز... ولی حس مادرانه اش تیزتر از این حرفا بود اذیت های خاله و گاهی مامانم به خاطر این بود که با اون کارا و حرفا می خواستند تو رو پیش چشم من کوچیک کنند ولی برعکس شد! چون واسم عزیزتر از قبل شدی ولی نسترن برام سخت بود رویاهای مادرم رو که بیست سال باهاشون زندگی کرده ازش بگیرم به خودم گفتم این علاقه فقط صرف یه عادت هر روزست... با پیش اومدن سفر انگلیس این فرصت رو به دست آوردم خودم رو بسنجم... تمام مدت به خودم می گفتم تو رو دوست ندارم و هر وقت فکرم می رفت سمتت به چیز دیگه ای فکر می کردم ولی باز خنده هات اشکات و نگاه مهربونت جلو چشمام بود... برای فراموش کردنت یا خودم رو غرق کار می کردم یا تفریح، کمی هم موفق شدم... پیش خودم گفتم حق داشتم یه عادت بود که به یه ماه نرسیده تموم شد ولی وقتی برگشتم با این که می دونستم نیستی با این حال ناخواسته تو فرودگاه دنبال تو می گشتم با فکرایی که با خودم داشتم نه خبرت رو از نسیم گرفتم نه بهت زنگ زدم می گفتم همه چی تموم شده و هیچ حسی بهش ندارم چرا باید به دوست خواهرم زنگ بزنم ولی اون روز که نسیم گفت می خوای بیای فهمیدم تمام مدت به خودم دروغ می گفتم و از این می ترسیدم با شنیدن صدات دوباره همه چی از اول شروع شه وقتی دیدمت فهمیدم چیزی تموم نشده که بخواد شروع شه تو همیشه با من بودی تمام لحظاتی که وانمود می کردم بهت فکر نمی کنم تو دلم و فکرم رژه می رفتی نتونستم ببینمت و در آغوشت نکشم بازم معذرت می خوام ولی اون لحظه دلم بهم فرمون می داد نه مغزم... همون شب با خانواده صحبت کردم...
romangram.com | @romangram_com