#یه_نفس_هوای_تو_پارت_306
- آخه چشمات حکایت از یه چیز دیگه داره!
باز این پسر پررو شد... بابا یه ماه رفتی انگلیس اگه چند سال اون جا بودی چی... من نمی دونم اون جا چیکار کرده انقدر راحت به آرایشم اشاره می کنه.
- بهتر نیست بریم.
رادین:
- باشه می ریم ولی اخمات رو باز کن دلم گرفت.
خندیدم اونم خندید.
رو به روی هم تو یه کافی شاپ نشسته بودیم و منتظر بستنی هامون بودیم... رادین دو تا دستاش رو تو هم جفتشون کرده بود گذاشته بود روی میز و منو نگاه می کرد، منم که تاب نگاش رو نداشتم دستای اون رو نگاه می کردم... با این که می دونستم چی می خواد بگه استرس داشتم و هیجان زده بودم بعد از چند دقیقه که دیدم شروع نمی کنه خودم گفتم:
- قرار بود باهام صحبت کنی!
رادین:
- بذار بستنیمون رو که خوردیم می گم.
- نه بگو من از دیروز منتظرم.
با شیطنت گفت:
romangram.com | @romangram_com