#یه_نفس_هوای_تو_پارت_294
چند دقیقه بعد باز یه اس ام اس دیگه اومد با فکر این که باز از طرف رادین یه لبخند کوچیک اومد رو لبم ولی وقتی صفحه گوشی رو نگاه کردم اسم شروین بود با تعجب بهش نگاه کردم... داشت با پدر صحبت می کرد و یه دستش رو پاش بود و اون یکی هم چیزی توش نبود بازش کردم:
"هر روز خوشگل تر می شی تو این چند ماه که ندیدمت جذاب ترم شدی."
باز نگاه کردم گفتم شاید گوشی دست زنشه می خواد سر به سرم بذاره ولی همون موقع شروین دستش رو از رو پاش برداشت وگوشیش رو تو دستش چند بار چرخوند می خواست بگه خودم بودم.
جوابش رو یک کلمه نوشتم:
"ممنون."
دوباره اس ام اس داد:
"من تعارف نکردم که می گی ممنون! از قبل هم سرزنده تر و شاداب تری و باز می گم زیباتر."
ناخوداگاه با خوندن پیامش بلند خندیدم که نگاه همه برگشت سمتم... الکی گفتم دوستم لطیفه فرستاده... خندم از این بود که تا دیروز هرکی منو می دید می فهمید یه دردی دارم و از غصه پُرم... ولی شروین، وقتی که من از پیش رادین برگشتم و سرشار از عطر وجود اونم منو دید، خب معلومه سرزنده و شاداب باید باشم!
دیگه جوابش رو ندادم یعنی درست نمی دونستم باهاش اس ام اس بازی کنم بلند شدم رفتم آشپزخونه تا به مامان کمک کنم باز پیامک داد:
"قربون صدای خنده هات."
واقعاً این امشب یه چیزیش می شد! چه طور پیش خانومش به من پیام می ده تو دلم گفتم لابد زیاد به خودم رسیدم فیلش یاد هندستون کرده، بهتره محلش ندم، یه امشبه می رند از سرش می افته... وقتی با سفره غذا از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم مستقیم در آشپزخونه رو زیر نظر گرفته و با ورود من چند لحظه ای خیره نگام کرد... وای چرا این امشب این جوری شده الانه که همه بفهمند ولی خودش زرنگتر از این حرفا بود گفت:
- نسترن خانم می شه اول یه لیوان آب به من بدید بعد وسایل سفره رو بیارید...
romangram.com | @romangram_com