#یه_نفس_هوای_تو_پارت_293
- آره دیگه سرویست برگشت از اتوبوس که بهترم نه!
هنوز یادش بود چی گفته بودم.
- ولی این مدت با اتوبوس رفت و آمد نکردم بدجور بد عادتم کردی همش تاکسی سوار شدم.
بی هوا گفتم:
- راستش این یه ماه حوصله هیچی رو نداشتم چه برسه نشستن تو ایستگاه و منتظر شدن برای اتوبوس خودم لبریز انتظار بودم اون یکی زیادم می شد!
برگشتم سمتش دیدم ریز ریز می خندید... بلــــه دوباره خودم رو لو دادم اصلاً نفهمیدم چی دارم می گم!
رادین:
- این یه ماه انتظار منظورت واسه منم بود دیگه...
خدا رو شکر همون موقع رسیدم و منم جوابش رو ندادم تشکر کردم و پیاده شدم...
با ورودم به خونه همه از جاشون بلند شدند... شروین رو سه ماهی می شد ندیده بودم یعنی واسه عید دیدنی هم نیومده بود خونه مون هنوزم مثل قبل خوشتیپ بود بعد از روبوسی به اتاقم رفتم تا لباس عوض کنم می خواستم جلو عمه آذر خوشتیپ و خوشگل باشم می خواستم بفهمه من کم نبودم که منو لایق پسرش ندونست هر چند خودم هیچ وقت جواب مثبت نمی دادم ولی پس زدن عمه برام یه جور توهین بود... اول یه تونیک و شلوار جین برداشتم بهم می اومد ولی باید بهتر از این می رفتم یه کت دامن زیتونی داشتم که چند سال پیش خریده بودم و تو چند تا عروسی و مهمونی پوشیده بودم و دیگه گذاشته بودمش برای مهمونی های خانوادگی... قالب تنم بود با یه شال سبز پفکی با گلهای سفید سرم کردم، رفتم بیرون. نگاه مامان حاکی از رضایتش بود و با لبخندش بهم فهموند منظورم رو گرفته و تأیید می کنه. رفتم پیش عروسش نشستم... لیلا دختر نازی بود و صدای قشنگی هم مضاف بر اندام خوبش داشت از من دو سال کوچیکتر بود یه کم در مورد درس و دانشگاش باهاش صحبت کردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد رادین عزیزم بود یه مطلب فرستاده بود:.
" دلتنگی یک معجزه است، معجزه ای که به انسانها فرصت دوست داشتن می دهد."
قند تو دلم آب شد عاشق این ابراز علاقه غیرمستقیمش بودم... منم در جوابش اس ام اسی رو که خیلی دوست داشتم فرستادم:
"قوانین علم را برهم زده ای! نبودنت وزن دارد!!! تهی... اما... سنگین!"
romangram.com | @romangram_com