#یه_نفس_هوای_تو_پارت_290


معلوم نبود چی تو فکرش گذشت که باز چشماش برق زد و یه لبخند شیطانی اومد رو لبش انتظارم زیاد طول نکشید چون لبهای خوش فرمش تکون خورد و اون چه که تو فکرش بود رو گفت:

- پس خوشتم اومد.

ببین چه پررو شده حالا خوبه یه ماه رفته خارج، بگم ناراحت شدم که دیگه روت نمی شه تو چشمام نگاه کنی بگم خوشم اومد خودم روم نمی شه نگات کنم اصلاً بذار یه کم اذیتش کنم یه گره انداختم بین ابروهام و جدی گفتم:

- نه اشتباه نکن چون تازه اومدی گفتم شاید عرف ایران رو یادت رفته و هنوز به کارهای اون جا عادت داری... نخواستم زیاد بهت سخت بگیرم.

قیافه اش خیلی تو هم رفت ولی دلم خنک شد... یعنی چی می گه خوشت اومده!

رادین:

- نخیر عرف ایران رو یادم نرفته و اون جا هم کاری نکردم که بهش عادت داشته باشم انقدرم بی جنبه نیستم که یک ماهه عوض شم.

الهی... جان، چه بهش بر خورد... معلومه بی جنبه نیستی عزیزم این جا هم کم برات دختر نیست ولی خودت شروع کردی... دیدم خیلی ناراحت شده گفتم:

- معذرت می خوام رادین منظوری نداشتم.

نسیم ظرف میوه رو روی میز گذاشت و رفت مبل کناریم نشست.

رادین:

- نسترن واقعاً این جوری در موردم فکر می کنی؟


romangram.com | @romangram_com