#یه_نفس_هوای_تو_پارت_288


- رادین کجا رفتی یه دفعه... مگه نرفته بودی استقبال نسترن.

تو دلم گفتم عجب استقبال گرمی هم بود باز از یادآوری آغوشش یه چیزیی تو دلم تکون خورد... دستش رو آورد بالا و یه نایلون که توش سه تا بستنی بود نشون داد.

رادین:

- دیدم هوا گرمه رفتم بستنی بخرم.

نسیم:

- وا... بستنی که تو خونه بود بعدشم تو بعد از زنگ نسترن رفتی چه طور ندیدیش؟

می دونستم جریان بستنی ها رد گم کنیه... این نسیم هم بد گیر داده بود برای نجات رادین از سؤال و جواب گفتم:

- نسیم جان حالا که اینجان... می ری یه لیوان آب بیاری؟

رادین:

- بستنی نمی خوری؟

- ممنون فعلاً نمی تونم.

بستنی ها رو داد نسیم ببره آشپزخونه و خودش اومد رو مبل تک نفره رو به روی من نشست دستاش رو بهم حلقه کرد و سرش رو انداخت پایین درست مثل این پسر بچه های شیطون که یه کار بد می کنند و منتظر توبیخ خانوادشونن شده بود... منم که دیدم سرش پایینه از فرصت استفاده کردم و یه کم خودم رو متمایل کردم سمت جلو و به دقت نگاش می کردم دوست داشتم تمام بدنم چشم می شد تا عوض این یک ماه که ندیدمش خوب نگاش کنه... آخ که دلم برات یه ذره شده بود چه جوری طاقت آوردم نبینمت... سنگینی نگام رو حس کرد سرش رو آورد بالا وقتی منو تو اون حالت دید یه لحظه کوچولو چشماش دوباره شیطون شدند و درست تو همون لحظه هزاران ستاره کوچیک دوباره به قلب من ریخت و منِ عاشق رو شیفته تر کرد... زود خودم رو کشیدم عقب و درست نشستم اونم برگشت به حالت قبلش... نسیم با یه سینی اومد بیرون.


romangram.com | @romangram_com