#یه_نفس_هوای_تو_پارت_287
دچار احساسات ضد و نقیض شده بودم از یه طرف انقدر دلم براش تنگ شده بود که خودمم از آغوشش لذت برده بودم از یه طرف کارش درست نبود بعد از ده دقیقه تازه مغزم به کار افتاده بود و سرزنشم می کرد چرا گذاشتم منو تو بغلش نگه داره شاید بغل کردنش دو دقیقه هم نشد ولی اگر کسی ما رو می دید یا...
- مامان بابات کجان؟ نیستند؟
نسیم:
- نه یک ساعت پیش رفتند خونه رامین، پسرش مریض شده رفتند بهش سر بزنند... بشین دیگه.
روی یه مبل سه نفره نشستم.
نسیم:
- بذار زنگ بزنم ببینم این پسره کجا غیبش زد!
بعد یه ربع صدای در هال اومد فوری شالم رو انداختم روی سرم و بلند شدم چون به نسیم گفته بودم ندیدمش واسه همین باز به رادین سلام کردم.
- سلام خوبید؟ سفر خوب بود؟
سرش رو انداخته بود پایین معلوم بود خجالت می کشه با من چشم تو چشم بشه... منم خجالت می کشیدم ولی سعی می کردم به روی خودم نیارم چه اتفاقی بینمون افتاد.
رادین:
- سلام ممنون بله جاتون خالی خوب بود...
نسیم:
romangram.com | @romangram_com