#یه_نفس_هوای_تو_پارت_280
- بگذریم، انگار کارم داشتید.
انگشتاش رو تو هم حلقه کرد از انقباض انگشتاش می فهمیدم داره بهم فشارشون می ده تا تسلط پیدا کنه... چند ثانیه سکوت...
رستگار:
- خانم صابر می دونم کارم صحیح نیست و باید جور دیگه اقدام کنم ولی قبلش می خوام نظر خودتون رو بدونم.
- می شه بگید در مورد چی حرف می زنید و نظرم رو برای چی می خواید؟
سرش رو انداخت پایین و محجوبانه گفت:
- واسه امر خیر.
دستم رو محکم کوبوندم رو میز و بلند شدم برم، چند تا حرفم می خواستم بزنم که دیدم با ناراحتی داره نگام می کنه دلم نیومد این جوری برم. دوباره نشستم و لبام رو بهم فشار دادم تا چیز بدی بهش نگم اون که گناهی نداشت فقط ازم خواستگاری کرده بود چه می دونه روح و دل من با کسی دیگه ست آروم گفتم:
- آقای رستگار برای ازدواج یا به قول شما امر خیر نیاز به علاقه دو طرفه ست.
رستگار:
- من به شما علاقه دارم.
تو دلم گفتم نمی گفتی هم می دونستم.
romangram.com | @romangram_com