#یه_نفس_هوای_تو_پارت_275

****

بیست روز از رفتن رادین می گذشت و من از دلتنگی روزهای بی حضورش کلافه و عصبی بودم یه کاغذ سفید چسبونده بودم به دیوار و سی خط مشکی و نازک کشیده بود روش و هر روز به امید خط زدن یکی از اونا از خواب بیدار می شدم و هر شب قبل خواب یکیشون رو خط می زدم و با عشق می شماردمشون انتظار داشتم با هر بار شمارششون تعدادشون کمتر بشه و زمان دیدار نزدیک تر... از نظر روحی حال خوبی نداشتم با اومدن مشتریها برای دیدن خونه هم حالم گرفته تر و مغموم تر می شد، سر کارم به ندرت با کسی حرف می زدم قلب کوچیکم گنجایش این دوری رو نداشت... آهسته آهسته قدم برمی داشتم و کوچه پر از درخت خونه نسیم رو طی می کردم... دوست داشتم وقتی زنگ می زنم رادین در رو به روم باز کنه... هر چند آرزوی محالی بود چون تا اومدنش ده روزی مونده بود ولی باز چشمام رو بستم و زیر لب اسمش رو صدا کردم در با صدای تق باز شد وقتی چشمام رو باز کردم برخلاف تصویری که جلو چشمام جون گرفته بود، فرح جون جلو در بود. لباسای شیکی پوشیده بود معلوم بود می خواست بره بیرون.

- سلام حالتون خوبه؟

فرح جون:

- سلام نسترن جان خوبی؟ خانواده خوبند؟ بفرما داخل.

از محبت و مهربونیش تعجب کردم انتظارداشتم بازم سرد برخورد کنه.

- ممنون... می شه بگید نسیم بیاد دم در.

فرح جون:

- چرا دم در برو داخل.

- نه فقط اومدم یه پرونده ازش بگیرم، برم.

به خاطر این که این چند وقت زیاد حال و حوصله نداشتم، نسیم تو کارا کمکم می کرد مخصوصاً که کارای حسابداری یه شرکت بهم ریخته بود و ذهن منم درگیرتر از اون بود که بفهمم مشکل از کجاست! نسیم پرونده رو آورده بود خونه تا مشکل رو بفهمه و بقیه کاراش رو خودم انجام بدم به قول خودش خواهرشوهر بود و باید کمکم می کرد.

فرح جون دستم رو کشید و برد داخل خونه و نسیم رو صدا کرد.

نسیم:

romangram.com | @romangram_com