#یه_نفس_هوای_تو_پارت_276
- سلام اومدی صدای زنگ رو نشنیدم.
- سلام، می شه بیاریش.
فرح جون:
- نسترن بفرما داخل منم دارم با عروسم می رم خرید شما راحت باشید.
با یه خداحافظی رفت و من هنوز تو بهت این مهربونی بی دلیلش بودم.
- چی شده مامانت با من مهربون شده؟
نسیم:
- نمی دونم شاید فهمیده زیاده روی کرده بود... بیا تو.
وارد سالن شدم و روی مبل گوشه سالن که کنار یه عسلی کوچیک بود، نشستم. نسیم رفت برام چای بیاره... به قاب عکس روی عسلی نگاه کردم یه عکس چهار نفره کنار دریا، نسیم نزدیک مادرش بود و رادین دستش رو دور شونه پدرش حلقه کرده بود و لبخند قشنگی به صورت داشت... دستم رو بردم جلو و عکسش رو لمس کردم کاش می شد عکسش رو برمی داشتم با خودم می بردم... با اومدن نسیم دستم رو کشیدم و چای رو از توی سینی برداشتم.
- فهمیدی مشکل از کجا بود؟
نسیم:
- آره تا یه جاهایی هم حساب کتاب کردم بقیه اش دست خودت رو می بوسه.
romangram.com | @romangram_com