#یه_نفس_هوای_تو_پارت_259

نسیم:

- ممنون... واسه مهمونی نیومدم واسه عذرخواهی اومدم.

- عزیزم تو و رادین دیروزم عذرخواهی کردید ولی مگه تقصیر شما بوده انقدر خودت رو ناراحت نکن یه حرفی بود تموم شده فقط من از خودم ناراحتم که چه طور اجازه توهین به همچین آدمی رو دادم... درسته خاله اته ولی خودت دیدی که چه طور برخورد کرد از اولین روزی که اومد اون جا اشکم رو درآورد تا آخرین لحظه که جدا شدیم من آدمی نبودم که این همه حرف بخورم صدام در نیاد... درسته تو گفتی تحمل کنم ولی من نباید می موندم و باید خودم برمی گشتم این جوری این همه دلخوریم پیش نمی اومد و شخصیت منم حفظ می شد من تنها کاری که کردم این بود خودم رو از خاله ات دور کنم ولی اون خودش رو به من نزدیک می کرد و یه تیکه ای بهم می انداخت.

نسیم:

- ولی به شخصیت تو لطمه نخورده تو هنوزم برامون عزیزی و حتی عزیزتر از قبل ما همون خاله امون رو می شناسم... نسترن جون اگه تو جوابش رو می دادی باور کن انقدر که الان واسمون عزیزی نبودی بابامم دیروز کلی از تو طرفداری کرد تا جایی که مامان اعتراف کرد حرکت خواهرش خیلی زشت بوده، بعدشم مگه من می ذاشتم مهمونم بره پس این فکرم از سرت بیرون کن.

- تو می دونی دلیل خاله ات واسه کاراش چی بود؟

نسیم:

- آره تا حدودی.

- پس همه اتون می دونید هومن و رادینم گفتند حدس می زنند البته خودمم یه حدسایی زدم ولی تو بگو چرا؟

نسیم:

- فکر کنم خاله ام با دیدن تو احساس خطر کرده می ترسه رادین از تو خوشش بیاد و ازدواجش با هاله بهم بخوره.

با داد گفتم:

- چی؟ مگه قراره ازدواج کنند... پس چرا چیزی به من نگفتی؟

romangram.com | @romangram_com