#یه_نفس_هوای_تو_پارت_258


- سلام صبح کجا بود ساعت داره دوازده می شه دیگه ظهر بخیر...

بعد چند دقیقه که تو سکوت گذشت و دو تامون با افکارمون دست و پنجه نرم می کردیم نسیم گفت:

- نسترن می خوام باهات حرف بزنم... باور کن از دیروز همین جوری دارم به خودم می پیچم کلی هم با مامان دعوا کردم.

- چرا نسیم نباید با مادرت دعوا می کردی!

نسیم:

- به خاطر تو، من واقعاً شرمنده ام.

- بیا بریم اتاقم نمی خوام مامانم جریان رو بفهمه منم چند تا سؤال ازت دارم.

مامان:

- نسترن بیا یه چیزی بخور بعد برید تو اتاق.

- نه دیگه یه دفعه ناهار می خورم.

نسیم نشست رو تخت منم ظرف میوه که مامان داده بود آوردم گذاشتم بینمون و خودمم نشستم کنارش.

- از خودت پذیرایی کن.


romangram.com | @romangram_com