#یه_نفس_هوای_تو_پارت_257

- هومنم گفت حدس می زنه دلیلش چی باشه... خب، اگه چیزی می دونی بگو.

رادین:

- از نظر من که چیز مهمی نیست ولی باشه حضوری برات تعریف می کنم.

- باشه.

رادین:

- احتماًلا نسیم فردا بیاد اون جا... اونم حال خوشی نداره خاله ام با این کارش سفر رو بهمون کوفت کرد.

- آره راست می گی... باشه پس به نسیم بگو من صبح منتظرشم یا نه خودم بهش زنگ می زنم.

- باشه... خب عزیزم، کاری با من نداری؟

- نه ممنون زنگ زدی.

فکرم رفت سر حرفای رادین یعنی دلیل خاله اش چی بود که همه می دونستند ولی نمی گفتند چرا باید از من بدش بیاد چرا همش از دخترش تعریف می کرد یه دفعه یاد جمله فرح جون افتادم "شاید اینا بخوان در مورد آینده شون حرف بزنند" یعنی... پس چرا یادم رفته بود. باید ازش بپرسم مطمئن شم... دوباره شماره رادین رو آوردم بهش زنگ بزنم ولی روم نشد از خودش مستقیم بپرسم بهتر بود صبر می کردم از نسیم می فهمیدم جریان چیه... تا دم دمای صبح هزار تا فکر کردم وقتی دیدم که این فکرا نتیجه ای جز بی خوابی نداره بلند شدم نمازم رو خوندم و بعدش انگار آرامش گرفته باشم خوابیدم و با صدای مادرم که می گفت، نسیم اومده بیدار شدم.

دست و صورتم رو شستم رفتم پیشش.

- سلام صبح بخیر.

نسیم:

romangram.com | @romangram_com