#یه_نفس_هوای_تو_پارت_260


نسیم:

- آرومتر نسترن.

- ببخشید... فقط زود بگو.

نسیم:

- نه اون جوری که فکر می کنی ولی خاله و مامان از بچگی اونا رو واسه هم می دونستند. الان که بزرگ شدند اصرار به این قضیه دارند ولی رادین می گفت فعلاً حرفش رو نزنند و الانم چند وقته که کلاً مخالفت می کنه خب راستش اونا یعنی مامانم و خاله فکر می کنند این تغییر رفتار رادین تقصیر توئه.

- چرا زودتر نگفتی به من، خدایا چی می شنوم.

نسیم:

- خب چون جز مامانها کسی تمایلی به این پیوند نداره و واسه ما همون شوخیای بچگی بود ولی انگار قضیه جدی تر از این حرفاست.

دستم رو گذاشتم رو شقیقه هام و فشار دادم شاید که از دردش کم شه این سومین ضربه از دیروز بود و کاری تر از بقیه... من کسی رو دوست داشتم که از قبل واسه ازدواجش نقشه ها کشیده شده بود... حالا همه چی مثل فیلم رنگی واسم واضح بود و دلیل کارا و رفتارای خاله اش رو می فهمیدم.

با یه پورخند به نسیم گفتم:

- پس دلیل تعریف کردناش پیش من این بود یا همش پول و ثروتش رو به رخ می کشید، منظورش این بود پام رو از گلیم خودم درازتر نکنم نه.

نسیم:


romangram.com | @romangram_com