#یه_نفس_هوای_تو_پارت_255
بغض کردم سرم رو انداختم پایین چه طور می گفتم نمی تونم از این جا دل بکنم از محله امون از کارم از دوستم از عشقم... مگه می تونم جایی نفس بکشم که رادین اون جا نباشه و هرم نفساش تو فضاش پخش نمی شه.
مامان:
- حالا چرا گریه می کنی فعلاً در حد حرفه.
بابا:
- نسترن از الان غصه چی رو می خوری اون جا هم برات کار پیدا می شه.
- ولی دوستام... نسیم.
مامان:
- تلفن هست تازه گاهی هم میای می بینیشون.
بلند شدم و با گریه به سمت اتاقم دویدم و خودم رو پرت کردم روی تخت... امروز اصلاً روز من نبود هنوز رفتار خاله فرناز رو هضم نکرده بودم، این خبر رو شنیدم. چشمام رو بستم... سعی کردم افکار درهم برهمم رو نظم بدم و کمی موفق شدم... انگار با رسیدن به خونه تازه چشمام باز شده بود و ذهنم قدرت تحلیلش رو پیدا کرده بود. وقتی به حرفای آخر خاله فرناز فکر می کردم دلم می خواست قدرتی داشتم تا از روی زمین محوش کنم... دلم بد شکسته بود من که هیچ وقت نمی بخشمش کاش حداقل جوابش رو می دادم که الان انقدر دلم نسوزه ولی به قول هومن ممکن بود بدترشه... اون آدم وقیح تر از این حرفا بود از خودم تعجب می کردم چه طور اون جا مونده بودم باید همون روز برمی گشتم یعنی فقط به خاطر اصرار نسیم بود یا وجود رادین باعث شده بود انقدر بی اهمیت باشم... صدای زنگ موبایلم بلند شد با زحمت خودم رو رسوندم به کیفم و گوشی رو از توش درآوردم شماره رادین بود... صدای ضربان قلبم رو می شنیدم که با سرعت بیشتری خودش رو به دیواره سینه ام می کوبید یه نفس عمیق کشیدم و دکمه سبز رو زدم.
- سلام.
رادین:
- سلام شب بخیر.
- شب تو هم بخیر.
romangram.com | @romangram_com