#یه_نفس_هوای_تو_پارت_254
بعد از این که از آغوش پدرم دراومدم انقدر حالم خراب بود که فقط خودم رو رسوندم به اتاقم و دو تا مسکن خوردم و قبل از این که به چیزای ناراحت کننده فکر کنم خوابیدم... بعد از شام کنار خانوادم نشستم تا هم دلتنگی این چند روز در بیاد هم از سفرشون به سمنان بپرسیدم... بابا که خیلی راضی بود.
بابا:
- نسترن جان با پسرعموم اون جا هم رفتیم چند تا مغازه دیدیم... قیمت اجاره اش خیلی بهتر از تهرانه.
- واسه پسرعمو.
مامان:
- نه، بابا می گه خودمون بریم اون جا.
- بابا که الانم مغازه رو با شوهرعمه شریکه!
بابا:
- اون جا بهتره تازه ما این جا انبار نداریم و هر چی در میاد پای اجاره مغازه می ره تصمیم دارم خونه رو بفروشیم بریم هم یه خونه بزرگتر بگیرم هم با پسرعموم مغازه شریک شم.
- ولی بابا من این جا کار می کنم!
مامان:
- نسترن جان اون جا شرایط زندگی واسه ما بهتر می شه.
romangram.com | @romangram_com