#یه_نفس_هوای_تو_پارت_253

****

وقتی رسیدیم تهران هومن جلو پل مترو وایساد تا رادین رو پیدا کنه... ازش بابت همه چی تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم موقع خداحافظی بدون حرف فقط با هاله دست دادم.

نسیم بغلم کرد و بوسیدم و گفت که تا این جا همش ناراحت من بوده و کلی ازم عذرخواهی کرد این بار عقب نشستم.

رادین:

- نسترن خوبی؟

- آره خوبم.

دیگه تا خونه حرف خاصی نبود، فقط دلجویی های نسیم و رادین بود... ازشون تشکر کردم و پیاده شدم با کلید در رو باز کردم. سعی کردم بغض و ناراحتیم رو پشت یه لبخند مصنوعی قایم کنم تا مامانم متوجه ناراحتیم نشه بعد رفتم تو... مامانم که از شنیدن صدای در اومده بود تو راهرو با خوشحالی آغوشش رو باز کرد و منم بعد یه هفته خودم رو به آغوش مطمئنش رسوندم.

- سلام مامان دلم براتون یه ذره شده بود.

مامان:

- سلام گلم.

بابا:

- سلام عزیز بابا کجا بودی دخترم؟

خودم رو از بغل مامانم درآوردم، به آغوش پدرم رفتم و بوسیدمش... چقدر خوبه آدم پشت و پناه داشته باشه... شاید اگر خانوادم پیشم بودند خاله فرناز به خودش اجازه نمی داد بهم توهین کنه! من چه طور تحمل کرده بودم این همه حرف بارم کنه... یعنی دوست داشتن انقدر تو زندگی آدم تأثیر می ذاره من خیلی دلم و احساسم رقیق شده بود کوچکترین حرفی بهم برمی خورد به جای این که به فکر حل مشکل باشم فقط اشک می ریختم... وای که اگه پدرم می فهمید چقدر ناراحت می شد کسی با دخترش این جوری برخورد کرده.

romangram.com | @romangram_com