#یه_نفس_هوای_تو_پارت_252


- چی؟

هومن:- یادته گفتی از اون چی فهمیدم که بهت علاقه داره یا نه؟

- آره.

- به نظرم داره اما اندازه اش رو نمی دونم.

- چه طور فهمیدی درست تعریف کن.

هومن:

- اون شب که حرف زدیم رفتم بالا رادینم بعد ده دقیقه اومد در اتاق رو که باز کرد یه اخمی بهم کرد که زهره ام ترکید... بعد بی توجه به من دراز کشید رو تخت و دستش رو گذاشت روی چشماش... صداش کردم ولی محل نداد... رفتم کنارش دستش رو آوردم پایین که یه چشم غره بهم رفت... گفتم: چته چرا این جوری می کنی. گفت: هومن برو اون ور اعصاب ندارم یه چیزی بهت می گم شاکی می شی... دوزاریم افتاد آقا از کجا دلش پره... چون من کاری نکرده بودم ازم دلخور باشه. گفتم: واسه این که با نسترن حرف زدم ناراحتی نه؟ گفت: نه... گفتم: رادین منو فیلم نکن... یهو عصبانی شد و گفت: هومن خیلی جلو خودم رو گرفتم چیزی نگم پس ساکت شو... ولی من محلش ندادم و براش گفتم مثل خواهرمی و خودم کسی دیگه رو دوست دارم تا خیالش راحت شه جالب بود خودش رو زده بود به نشنیدن ولی بعد از این که حرفام تموم شد خشم رادینم باهاش از بین رفت ولی به روی خودش نیاورد... این دفعه آروم گفت: قصه ات تموم شد برق رو خاموش کن بخوابیم... و به ثانیه نکشید خوابید.

- آخی جان...

هومن با مزه نگام کرد.

هومن:

- این جور که تو می گی آخی جان انگار شیرین کاری بچه دو ساله دیدی انقدر ذوق کردی!

- حسودیت می شه کسی نیست واسه کارای تو ذوق کنه، خب دوستش دارم!


romangram.com | @romangram_com