#یه_نفس_هوای_تو_پارت_246


- بسه عزیز من... بگیر اشکات رو پاک کن... نسترن مگه قول نداده بودی این چند روز تحمل کنی؟

دستمال رو ازش گرفتم.

- دیگه نتونستم، حرفای مادرت بدجور دلم رو آتیش زد... هومن چرا؟ هان چرا...

هومن:

- من حدس می زنم رفتارش برای چی باشه ولی تو نباید جوابش رو می دادی.

- من چیز خاصی نگفتم ولی...

هومن:

- می دونم نیاز نیست تو چیزی بگی... لابد من و نسیم یه چیزی می دونستیم که ازت قول گرفتیم ناراحت نشی و جوابش رو ندی... خوب مقاومت کرده بودی ولی نمی دونم چرا این دقایق آخر همه چی رو خراب کردی.

- منم آدمم بهم بر می خوره اگه چیزی نمی گفتم دلم می ترکید.

هومن:

- حس می کنی الان سبک شدی یا بدتر دلت شکست... آخه عزیز من تو نمی دونی نباید جواب همه رو داد... درسته مادرمه ولی از اوناست که اگه جوابش رو بدی صد تا چیز دیگه می ذاره روش جوابت رو می ده...

- خودم فهمیده بودم این جوریه از اون روزی که سر شام دیر کردم و مثلاً خواستم جوابش ر و بدم که بدتر شد... منم بیشتر واسه همین جوابش رو نمی دادم.


romangram.com | @romangram_com