#یه_نفس_هوای_تو_پارت_245
رادین یه نگاه به مادرش و یه نگاه به من کرد و دوباره آروم گفت:
- نمیای؟
هومن:
- بذار فعلاً با من باشه.
وایسادم رادین رفت سوار ماشینش شد و از جلومون رد شد. با هق هق گریه رو به هومن گفتم:
- هومن تو هم برو خودم ماشین می گیرم میام... نمی ترسی با من باشی.
هومن:
- بسه دیگه این حرفا چیه... نسترن خواهش می کنم گریه نکن.
از ماشینش چند قدم دورشدم و کنار خیابون وایسادم هومنم اومد دنبالم و با مهربونی گفت:
هومن:
- مگه قرار نشد من جای برادرت باشم... لطفاً بشین.
حالم خرابتر از اون بود که بخوام باز باهاش مخالفت کنم تازه ماشین گرفتن تو جاده هم آسون نبود.
وقتی نشستم کف دستام رو گذاشتم رو صورتم و با شدت بیشتری گریه کردم هومن یه دستمال گرفت جلوم و گفت:
romangram.com | @romangram_com