#یه_نفس_هوای_تو_پارت_244


رادین:

- خاله بس کن.

هومن بند کیفم رو کشید و منو سمت ماشین خودش برد.

- ولم کن هومن نمیام خودم ماشین می گیرم می رم.

هومن:

- یعنی چی بشین ببینم!

- نمی خوام ولم کن.

بقیه سوار ماشیناشون شدند ولی رادین اومد کنارم و تو چشمای اشکیم نگاه کرد.

رادین:

- نسترن بیا با خودم بریم.

فرح جون:

- رادین بیا سوار شو بریم دیر شد نسترن با هومن میاد.


romangram.com | @romangram_com