#یه_نفس_هوای_تو_پارت_243
- برو با ماشین هومن بیا.
حس اضافی بودن می کردم از حرفا و تیکه های خاله اش خسته بودم... هر چی من جواب نمی دادم بدتر می کرد با یه پوزخند گفتم:
- نمی ترسید پسرتون رو از راه به در کنم.
یه لحظه جا خورد، فکر نمی کرد جوابش رو بدم ولی زود خودش رو جمع کرد.
- معلومه که می ترسم ولی چاره چیه!
هومن که تازه از ماشینش اومده بود پایین و صحبتای آخر مادرش رو شنیده بود گفت:
- مامان خواهش می کنم.
بغضی که از شروع حرفاش تو گلوم نشسته بود شکست و اشکام قطره قطره رو صورتم پایین اومدند... با همون حال گفتم:
- چرا... چرا از من انقدر بدتون میاد مگه چه هیزم تری بهتون فروختم، چرا با من لج کردید؟
خاله فرناز:
- چه خودشم دست بالا می گیره تو کی هستی من باهات لج کنم... خوبه خودتم اعتراف کردی می خوای چی کار کنی! فکر کردی پچ پچ کردنت و خنده های زیر زیرکیت رو با هومن ندیدم!
گریه ام بیشتر شد.
- ولی ما...
romangram.com | @romangram_com