#یه_نفس_هوای_تو_پارت_247
هومن- آفرین، ولی حالا چی شد؟
- نمی دونم.
سرم رو تکیه دادم به شیشه ماشین و چشمام رو بستم... هنوزم بی اراده اشکام به آرومی رو صورتم لیز می خورد و پایین می اومد... بحثی که با خاله داشتم، رفتاراشون، وقتی با ناراحتی کنار خیابون وایساده بودم، جمله فرح جون و رفتن رادین... تو این مدت خیلی چیزا دستگیرم شده بود، فهمیده بودم همشون به نوعی از مادرش حساب می برند... حالا احترام بود یا چیز دیگه نمی دونم ولی خیلی ازش حرف شنوی داشتند... مادرشون هر چی می خواست یا هر کاری داشت رادین یا باباش زود گوش می دادند فقط این وسط گاهی نسیم با زبون بازی از زیر حرفای مادرش در می رفت.
چشمام رو باز کردم و به هومن گفتم:
- رادین خیلی از فرح جون حساب می بره، نه؟
هومن:
- فقط رادین نیست کلاً تو خانواده ما مادرامون حرف اول و آخر رو می زنن... تو خانواده ما، من از زیر حرفای مادرم در می رم تو خانواده خاله ام اینا نسیم...
- چه بد.
هومن:
- خیلیم بد نیست مادرامون واقعاً دوستمون دارند و ما هم عادت کردیم از اون بچگی به خواستشون نه نگیم این طوری بار اومدیم یعنی بیشترشم به پدرامون مربوط می شه که خیلی جلوشون نرم بودند.
- پس تو خانواده شما زن سالاریه!
هومن:
- می شه گفت.
romangram.com | @romangram_com